zaterdag 2 januari 2010

بدترین درد
دردی که با نفست هم غریبه میشی‌
دردی که حتی به خودت هم اطمینان نداری
یک روز گفت تنهات نمیزارم
اما مثل همیشه مثل بقیه ادامها زیر حرفش زد
حالا تنهای تنها، تنها تر از همیشه
دیگه قدرت گریه هم ندارم
حیف فکر می‌کردم که روزهای خوب هم هست روزهای خوب میان
اون موقع هست که احساس میکنی‌ هیچ چیزی تو دنیا کم نیست
همه چیز کامل کامل، اما همیشه غم بیشتر میاد تا خوشی‌
چرا همیشه بدی بیشتر به نظر میاد ؟
چرا ادامها بر خلاف چیزی که به زبون میارن غم رو دعوا رو بیشتر دوست دارن؟