کهنه فروش داد می زنه: چراغ شکسته می خریم
کفشای پاره می خریم ، اسباب کهنه می خریم ، بی اختیار داد می زنم:
آهای آهای کهنه فروش: قلب شکسته چطور اونم می خری؟
میخام یک قلب نو برات بخرم ی قلبی که دوباره از اول عاشقم بشه تا بتونم جبران کنم جبران قلبی که شکستم
donderdag 10 november 2011
پشت پلکام عکس عشق تو رو من نقاشی کردم تا بهت بگم چقدر دوستت دارم
عکس عشقت از سحر تا وقت خواب همراه منه تا بهت بگم چقدر دوستت دارم
عکس عشقت وقت خوابم همش همراه منه تا بهت بگم چقدر دوستت دارم
خنده هایی که در چهره منه خنده عشق تو مهربون تا بهت بگم چقدر دوستت دارم
توی وقت تنهایی وقتی که یاد تو می افتم همه چی یادم میره تا بهت بگم چقدر دوستت دارم
همه عمرم و زندگیمو تقدیمت میکنم تا بهت بگم چقدر دوستت دارم
حیف که این عشق من, فقط اذیت کرد و بس:(
عکس عشقت از سحر تا وقت خواب همراه منه تا بهت بگم چقدر دوستت دارم
عکس عشقت وقت خوابم همش همراه منه تا بهت بگم چقدر دوستت دارم
خنده هایی که در چهره منه خنده عشق تو مهربون تا بهت بگم چقدر دوستت دارم
توی وقت تنهایی وقتی که یاد تو می افتم همه چی یادم میره تا بهت بگم چقدر دوستت دارم
همه عمرم و زندگیمو تقدیمت میکنم تا بهت بگم چقدر دوستت دارم
حیف که این عشق من, فقط اذیت کرد و بس:(
woensdag 15 juni 2011
zaterdag 29 januari 2011
مرا ببخش
مدت مدیدی است که مرا به خاک سپرده اند.
تو هفته ای یکبار به دیدنم می امدی.
وقتی روی قبر میزدی من از ان بیرون می امدم.
چشمانم پر از گل و خاک بود
تو میگفتی : "نمیتوانی چیزی ببینی"
و گل و خاک را از چشمانم پاک میکردی.
و من به تو پاسخ میدادم :در هر حال نمی توانم چیزی ببینم.. به جای چشم روی صورتم سوراخ است.
بعد،تو مدتی نیامدی..
هفته ها گذشت و تو همچنان به سراغم نیامدی....
دیگر اصلا خوابم نمیبرد ، زیرا نگران بودم که تو بیایی ومن متوجه امدنت نشوم.
سر انجام یک روز امدی و روی قبر زدی، اما من انقدر از بی خوابی یک ماهه خسته و ناتوان بودم که به زحمت
میتوانستم بالا بیایم و خودم را از قبر بیرون بکشم.
وقتی سرانجام بیرون امدم به گمانم تو سر خورده تر و مایوس تر شدی.به من گفتی که بیمار و رنجور به نظر
میرسم.
احساس کردم که از من بدت می اید ، از اینکه رنگ پریده ام و گونه هایم گود افتاده است.
برای عذر خواهی به تو گفتم: " مرا ببخش. تمام این مدت نخوابیده ام"
و تو با صدایی اطمینان بخش که معلوم بود تظاهر میکنی گفتی:" میبینی؟ باید یک ماه استراحت کنی".
و من میدانستم که میخواستی یک ماه تمام مرا نبینی....
رفتی و من به قعر قبرم بازگشتم ، و میدانستم که باز یک ماه تمام _از ترس اینکه متوجه امدنت نشوم _ بدون
خواب میمانم
و وقتی پس از یک ماه برمی گردی
من
زشت تر و رقت انگیز تر خواهم بود و تو سر خورده تر و مایوس تر خواهی شد..
تو هفته ای یکبار به دیدنم می امدی.
وقتی روی قبر میزدی من از ان بیرون می امدم.
چشمانم پر از گل و خاک بود
تو میگفتی : "نمیتوانی چیزی ببینی"
و گل و خاک را از چشمانم پاک میکردی.
و من به تو پاسخ میدادم :در هر حال نمی توانم چیزی ببینم.. به جای چشم روی صورتم سوراخ است.
بعد،تو مدتی نیامدی..
هفته ها گذشت و تو همچنان به سراغم نیامدی....
دیگر اصلا خوابم نمیبرد ، زیرا نگران بودم که تو بیایی ومن متوجه امدنت نشوم.
سر انجام یک روز امدی و روی قبر زدی، اما من انقدر از بی خوابی یک ماهه خسته و ناتوان بودم که به زحمت
میتوانستم بالا بیایم و خودم را از قبر بیرون بکشم.
وقتی سرانجام بیرون امدم به گمانم تو سر خورده تر و مایوس تر شدی.به من گفتی که بیمار و رنجور به نظر
میرسم.
احساس کردم که از من بدت می اید ، از اینکه رنگ پریده ام و گونه هایم گود افتاده است.
برای عذر خواهی به تو گفتم: " مرا ببخش. تمام این مدت نخوابیده ام"
و تو با صدایی اطمینان بخش که معلوم بود تظاهر میکنی گفتی:" میبینی؟ باید یک ماه استراحت کنی".
و من میدانستم که میخواستی یک ماه تمام مرا نبینی....
رفتی و من به قعر قبرم بازگشتم ، و میدانستم که باز یک ماه تمام _از ترس اینکه متوجه امدنت نشوم _ بدون
خواب میمانم
و وقتی پس از یک ماه برمی گردی
من
زشت تر و رقت انگیز تر خواهم بود و تو سر خورده تر و مایوس تر خواهی شد..
Abonneren op:
Posts (Atom)
