maandag 20 september 2010

نفـر سـوم !



اون که این روزا به خاطرش داری ، روی ابرا خونه می سازی ، کیـه ؟

هر دومون خوب می دونیم از این به بعد ، نفـرِ سوم این بـازی کیـه !



می دونم ! یه تازه وارد اومـده ! بیـا تا بهونـه دستِ هم ندیـم

وقتشـه که مشتتـو وا بکنی ! هردومون این بازیو خوب بلدیـم



این نمایش ، دو تا بازیگـر داره ، یکی دل می ده ، یکی دل می گیره

نمی مـونم تا تماشـاچی باشم ، دیگه پام به سمتِ عشقت نمی ره !



حیفِ اون همه صداقت که همش ، با وجودِ آدمـی مثلِ تو مُـرد

چی بگم تا نفرتو حس بکنی ، حیف دستام که به دستات گِره خورد !



فک نکن ستـاره ی بازی شدی ، فک نکن که رفتم و تمـوم شده !

تا ابد یادم می مونه که چطور ... لحظه های زندگیم حروم شده !



تو رو بهتر از خودت می شناسمو ... واردم به همه ی زیر و بمت !

واسه انتقام من آماده باش ، با همین ترانه ها می کُشمت !


دوستت دارم .


آخرهای ۲۰۰۹ بود تازه پیداش کردم .
چرا چشمات پر از اشکه ؟ نگات تاریک و بی رحمه ؟!

اگه خورشید هم باشم ... دلم سرما رو می فهمه



به جـای اسمم این روزا ، سکوت ! مهمونِ لبهاته

نمی خوای پیش من باشی ... کنارِ پنجـره جاته !



تظاهر می کنی خـوبی ، ولی خندَت پر از درده

نمی دونم چـه دیواری منـو از تو جـدا کرده ؟



بگو ! هرچی می خواد باشه ، چشیدم طعمِ تلخیو

بیا یک بار باور کن : مهم ! تنـها توئی و تـو ...



تو اون عشقی که این روزا ، واسش بی وقفه غمگینم

دیگه شیرینِ فرهادو ، توُ این قصه نمی بینم !