dinsdag 17 augustus 2010

چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: " ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم...

می‌میرم

دارم می‌میرم
بله دارم می‌میرم،

مگه نمیگن اگر قلب نزنه آدم مورد ، خوب احساس می‌کنم که قلب من هم خسته شده، و دیگه حوصلهٔ زدن نداره.

چرا باید همچنان در کوچه پس کوچه‌های بی‌ کسی دل شکسته پرسه بزنم ، و به دنبال راه خروجی‌.

می‌میرم و پرسه زدن را رها می‌کنم .
باز هم دعوا، دیگه صبرم داره تموم میشه . تا حرف میشه زود هر چی دم دستشه پرت میکنه .
و آخرین حرفش ااین هست که من میرم ولی نگاه میمونه .
مسؤلیت تو هست که پاشی برای من غذا بپزی ، ولی‌ از نظر من موقعی وظیفه دارم که شوهرم کار کنه و خسته باشه ، نه اینکه خونه باشه و واسه پولی‌ که در میاره زحمت نکشه .

به هر حال هیچ وقت نمیفهمه که دوستش دارم ، چون نمیخواد که بفهمه ، حیف کاش میشد که همیشه همه چیز خوب و آروم باشه، ما دعوامون از روز خوشی‌ مون بیشتره و همشیه ... که قاطی‌ می‌کنه.

کی‌ حرف رفتن زد ؟

اگر رفتنی بودم سالها پیش رفته بودم اما اون موقع هم دوستش داشتم ولی‌ میگه چاره نداشتی‌ موندی !

چقدر دل آدم میشکنه وقتی‌ ازکسی که دوستش داری این حرف هارو میشنوی.

dinsdag 10 augustus 2010

نمی بخشمت