باز هم دعوا، دیگه صبرم داره تموم میشه . تا حرف میشه زود هر چی دم دستشه پرت میکنه .
و آخرین حرفش ااین هست که من میرم ولی نگاه میمونه .
مسؤلیت تو هست که پاشی برای من غذا بپزی ، ولی از نظر من موقعی وظیفه دارم که شوهرم کار کنه و خسته باشه ، نه اینکه خونه باشه و واسه پولی که در میاره زحمت نکشه .
به هر حال هیچ وقت نمیفهمه که دوستش دارم ، چون نمیخواد که بفهمه ، حیف کاش میشد که همیشه همه چیز خوب و آروم باشه، ما دعوامون از روز خوشی مون بیشتره و همشیه ... که قاطی میکنه.
کی حرف رفتن زد ؟
اگر رفتنی بودم سالها پیش رفته بودم اما اون موقع هم دوستش داشتم ولی میگه چاره نداشتی موندی !
چقدر دل آدم میشکنه وقتی ازکسی که دوستش داری این حرف هارو میشنوی.
dinsdag 17 augustus 2010
Abonneren op:
Reacties posten (Atom)

Geen opmerkingen:
Een reactie posten