dinsdag 26 oktober 2010

قدرت و صلابت

قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چقدر دست بزن داره
بلکه به این هست که چه دست نوازشگری میتونه داشته باشه.

قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چه قدر در محیط کار قابل احترام هست
بلکه در این هست که چقدر در منزل مورد احترام هست.

قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چه وزنه سنگینی رو میتونه بلند کنه
بلکه بستگی به مسائل و مشکلاتی داره که از پس حل اونا بر بیاد.

قدرت و صلابت یه مرد این نیست که چقدر بتونه صداش رو بلند کنه
بلکه در اینه که چه جملات ملایمی رو میتونه تو گوشات زمزمه کنه.

قدرت و صلابت یه مرد در پهن بودن شونه هاش نیست
بلکه در این هست که چقدر میتونی به اون تکیه کنی و اون میتونه تو رو حمایت کنه.

قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چند تا زن عاشقشن
بلکه به این هست تنها عشق واقعی یه زن باشه.

maandag 20 september 2010

نفـر سـوم !



اون که این روزا به خاطرش داری ، روی ابرا خونه می سازی ، کیـه ؟

هر دومون خوب می دونیم از این به بعد ، نفـرِ سوم این بـازی کیـه !



می دونم ! یه تازه وارد اومـده ! بیـا تا بهونـه دستِ هم ندیـم

وقتشـه که مشتتـو وا بکنی ! هردومون این بازیو خوب بلدیـم



این نمایش ، دو تا بازیگـر داره ، یکی دل می ده ، یکی دل می گیره

نمی مـونم تا تماشـاچی باشم ، دیگه پام به سمتِ عشقت نمی ره !



حیفِ اون همه صداقت که همش ، با وجودِ آدمـی مثلِ تو مُـرد

چی بگم تا نفرتو حس بکنی ، حیف دستام که به دستات گِره خورد !



فک نکن ستـاره ی بازی شدی ، فک نکن که رفتم و تمـوم شده !

تا ابد یادم می مونه که چطور ... لحظه های زندگیم حروم شده !



تو رو بهتر از خودت می شناسمو ... واردم به همه ی زیر و بمت !

واسه انتقام من آماده باش ، با همین ترانه ها می کُشمت !


دوستت دارم .


آخرهای ۲۰۰۹ بود تازه پیداش کردم .
چرا چشمات پر از اشکه ؟ نگات تاریک و بی رحمه ؟!

اگه خورشید هم باشم ... دلم سرما رو می فهمه



به جـای اسمم این روزا ، سکوت ! مهمونِ لبهاته

نمی خوای پیش من باشی ... کنارِ پنجـره جاته !



تظاهر می کنی خـوبی ، ولی خندَت پر از درده

نمی دونم چـه دیواری منـو از تو جـدا کرده ؟



بگو ! هرچی می خواد باشه ، چشیدم طعمِ تلخیو

بیا یک بار باور کن : مهم ! تنـها توئی و تـو ...



تو اون عشقی که این روزا ، واسش بی وقفه غمگینم

دیگه شیرینِ فرهادو ، توُ این قصه نمی بینم !

dinsdag 17 augustus 2010

چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: " ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم...

می‌میرم

دارم می‌میرم
بله دارم می‌میرم،

مگه نمیگن اگر قلب نزنه آدم مورد ، خوب احساس می‌کنم که قلب من هم خسته شده، و دیگه حوصلهٔ زدن نداره.

چرا باید همچنان در کوچه پس کوچه‌های بی‌ کسی دل شکسته پرسه بزنم ، و به دنبال راه خروجی‌.

می‌میرم و پرسه زدن را رها می‌کنم .
باز هم دعوا، دیگه صبرم داره تموم میشه . تا حرف میشه زود هر چی دم دستشه پرت میکنه .
و آخرین حرفش ااین هست که من میرم ولی نگاه میمونه .
مسؤلیت تو هست که پاشی برای من غذا بپزی ، ولی‌ از نظر من موقعی وظیفه دارم که شوهرم کار کنه و خسته باشه ، نه اینکه خونه باشه و واسه پولی‌ که در میاره زحمت نکشه .

به هر حال هیچ وقت نمیفهمه که دوستش دارم ، چون نمیخواد که بفهمه ، حیف کاش میشد که همیشه همه چیز خوب و آروم باشه، ما دعوامون از روز خوشی‌ مون بیشتره و همشیه ... که قاطی‌ می‌کنه.

کی‌ حرف رفتن زد ؟

اگر رفتنی بودم سالها پیش رفته بودم اما اون موقع هم دوستش داشتم ولی‌ میگه چاره نداشتی‌ موندی !

چقدر دل آدم میشکنه وقتی‌ ازکسی که دوستش داری این حرف هارو میشنوی.

dinsdag 10 augustus 2010

نمی بخشمت

zondag 25 juli 2010

نه ننگ بر من نه بر تو باد
در این دریای طوفانی
درازای طناب من وتو به اندازه ی وجدانمان بود
اما اینبار به گردن گره اش خواهم زد

zondag 11 juli 2010

دوباره سر دو راهی نمیفهمم چیکار کنم ، این بچه چه گناهی کرده .
وحید رو دوست دارم اما هر چی فکر میکنم میبینم دیگه هیچ هدفی نیست ، خدایا کمکم کن .دورهی سختیه هیچ کاری نمیتونم بکنم

donderdag 20 mei 2010

بهم گفت که ، اون لحظه فکر کردم اگر اینکار رو بکنم برای همیشه پگاه رو از دست میدم ،
من موندم همینجا اما دلم یخ کرده .
خیلی دلم پره ولی این دوسته بیوفای من اصلا براش مهم نیست
شاید همون اول دروغ گفته بود و هیچ وقت این حرفو این فکرو نداشته
و یا شاید هم گفته اما همش برای خود نشون دادن بوده .
در سکوت اتاق می نشینم
و به صدای دلم گوش می کنم که ترانه انتظار را می خواند
با او زمزمه می کنم اتاقم با من سخنها دارد
و حرفهایش را با صدای سوختن به من می گوید

و من فقط گوش می کنم
بازهم فکر می کنم و در اوج افکارم
تورا ای بزرگوار به خاطر می آورم





خدایا برای هر آنچه که دادی از تو ممنونم

فقط مرا تا ... تا نه! همیشه یاری کن
چه زود روزا میان و رد میشن
و چه سخت انگار همین دیروزا بود که افتادم
اما این بار به جای گریه ی بچه گونه
تو دلم یه جوری شدم

آخه یه جوره دیگه افتاده بودم
اما فکر که میکنم یه چند صدتایی بیشتر از دیروزا بود
هرروز که میاد و میره اون حس شدیدتر میشه

دیگه خیلی سخت شده ...
هنوز بعد از این همه مدت با دردی که دارم دوست نشدم،
هنوز هم برم غریبس
یکروز انقدر بهش عادت میکنم که دیگه حتی احساسش نمیکنم
یکروز انقدر غریب میشه که کلافم میکنه از اینکه یک غریبه همیشه همراهه
کاش یک قسمت از حفظم پاک میشد
همسفرم مثل این درد برام غریبه شده

zondag 9 mei 2010

جنگ خونین

و رسالت من این خواهد بود تا ۲ ستکان چای داغ را از میان ۲۰۰ جنگ خونین
به سلامت بگذرانم تا در شبی بارانی ، آنهارا با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم

zaterdag 8 mei 2010

گم شدن کلمات

دلم از پر شده از حرف نگفته حرفهای که از بس زندونی موندن و رنگه آفتاب رو ندیدن پوسیدن ، پوسیدگیشون
به بقیه جای بدانم داره سرایت میکنه
درد عجیبی
احساسش میکنم هر لحظه ، دیگه کم کم داریم با هم دوست میشیم
یک روز فکر میکردم تو تمامی دنیا فقط منم و اون ،
یک روز که فقط منو میدید فقط من بودم بهترین
...........یک روز وقتی میخندید ، وقتی راه میرفت
چرا وقتی تو هم هستم دلم گرفته
میای میگی چته میگم بزار یک چند لحظه تنها باشم
درو پشت سرت میبندی و میری
چرا نمیفهمی که وقتی میگم میخوام، تنها باشم ، یعنی میخوام بیای پیشم بشینی
تا برات دردو دل کنم .

zaterdag 2 januari 2010

بدترین درد
دردی که با نفست هم غریبه میشی‌
دردی که حتی به خودت هم اطمینان نداری
یک روز گفت تنهات نمیزارم
اما مثل همیشه مثل بقیه ادامها زیر حرفش زد
حالا تنهای تنها، تنها تر از همیشه
دیگه قدرت گریه هم ندارم
حیف فکر می‌کردم که روزهای خوب هم هست روزهای خوب میان
اون موقع هست که احساس میکنی‌ هیچ چیزی تو دنیا کم نیست
همه چیز کامل کامل، اما همیشه غم بیشتر میاد تا خوشی‌
چرا همیشه بدی بیشتر به نظر میاد ؟
چرا ادامها بر خلاف چیزی که به زبون میارن غم رو دعوا رو بیشتر دوست دارن؟