donderdag 20 mei 2010

بهم گفت که ، اون لحظه فکر کردم اگر اینکار رو بکنم برای همیشه پگاه رو از دست میدم ،
من موندم همینجا اما دلم یخ کرده .
خیلی دلم پره ولی این دوسته بیوفای من اصلا براش مهم نیست
شاید همون اول دروغ گفته بود و هیچ وقت این حرفو این فکرو نداشته
و یا شاید هم گفته اما همش برای خود نشون دادن بوده .
در سکوت اتاق می نشینم
و به صدای دلم گوش می کنم که ترانه انتظار را می خواند
با او زمزمه می کنم اتاقم با من سخنها دارد
و حرفهایش را با صدای سوختن به من می گوید

و من فقط گوش می کنم
بازهم فکر می کنم و در اوج افکارم
تورا ای بزرگوار به خاطر می آورم





خدایا برای هر آنچه که دادی از تو ممنونم

فقط مرا تا ... تا نه! همیشه یاری کن
چه زود روزا میان و رد میشن
و چه سخت انگار همین دیروزا بود که افتادم
اما این بار به جای گریه ی بچه گونه
تو دلم یه جوری شدم

آخه یه جوره دیگه افتاده بودم
اما فکر که میکنم یه چند صدتایی بیشتر از دیروزا بود
هرروز که میاد و میره اون حس شدیدتر میشه

دیگه خیلی سخت شده ...
هنوز بعد از این همه مدت با دردی که دارم دوست نشدم،
هنوز هم برم غریبس
یکروز انقدر بهش عادت میکنم که دیگه حتی احساسش نمیکنم
یکروز انقدر غریب میشه که کلافم میکنه از اینکه یک غریبه همیشه همراهه
کاش یک قسمت از حفظم پاک میشد
همسفرم مثل این درد برام غریبه شده

zondag 9 mei 2010

جنگ خونین

و رسالت من این خواهد بود تا ۲ ستکان چای داغ را از میان ۲۰۰ جنگ خونین
به سلامت بگذرانم تا در شبی بارانی ، آنهارا با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم

zaterdag 8 mei 2010

گم شدن کلمات

دلم از پر شده از حرف نگفته حرفهای که از بس زندونی موندن و رنگه آفتاب رو ندیدن پوسیدن ، پوسیدگیشون
به بقیه جای بدانم داره سرایت میکنه
درد عجیبی
احساسش میکنم هر لحظه ، دیگه کم کم داریم با هم دوست میشیم
یک روز فکر میکردم تو تمامی دنیا فقط منم و اون ،
یک روز که فقط منو میدید فقط من بودم بهترین
...........یک روز وقتی میخندید ، وقتی راه میرفت
چرا وقتی تو هم هستم دلم گرفته
میای میگی چته میگم بزار یک چند لحظه تنها باشم
درو پشت سرت میبندی و میری
چرا نمیفهمی که وقتی میگم میخوام، تنها باشم ، یعنی میخوام بیای پیشم بشینی
تا برات دردو دل کنم .