بهم گفت که ، اون لحظه فکر کردم اگر اینکار رو بکنم برای همیشه پگاه رو از دست میدم ،
من موندم همینجا اما دلم یخ کرده .
خیلی دلم پره ولی این دوسته بیوفای من اصلا براش مهم نیست
شاید همون اول دروغ گفته بود و هیچ وقت این حرفو این فکرو نداشته
و یا شاید هم گفته اما همش برای خود نشون دادن بوده .
donderdag 20 mei 2010
در سکوت اتاق می نشینم
و به صدای دلم گوش می کنم که ترانه انتظار را می خواند
با او زمزمه می کنم اتاقم با من سخنها دارد
و حرفهایش را با صدای سوختن به من می گوید
و من فقط گوش می کنم
بازهم فکر می کنم و در اوج افکارم
تورا ای بزرگوار به خاطر می آورم
خدایا برای هر آنچه که دادی از تو ممنونم
فقط مرا تا ... تا نه! همیشه یاری کن
و به صدای دلم گوش می کنم که ترانه انتظار را می خواند
با او زمزمه می کنم اتاقم با من سخنها دارد
و حرفهایش را با صدای سوختن به من می گوید
و من فقط گوش می کنم
بازهم فکر می کنم و در اوج افکارم
تورا ای بزرگوار به خاطر می آورم
خدایا برای هر آنچه که دادی از تو ممنونم
فقط مرا تا ... تا نه! همیشه یاری کن
zondag 9 mei 2010
جنگ خونین
و رسالت من این خواهد بود تا ۲ ستکان چای داغ را از میان ۲۰۰ جنگ خونین
به سلامت بگذرانم تا در شبی بارانی ، آنهارا با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم
به سلامت بگذرانم تا در شبی بارانی ، آنهارا با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم
zaterdag 8 mei 2010
گم شدن کلمات
دلم از پر شده از حرف نگفته حرفهای که از بس زندونی موندن و رنگه آفتاب رو ندیدن پوسیدن ، پوسیدگیشون
به بقیه جای بدانم داره سرایت میکنه
درد عجیبی
احساسش میکنم هر لحظه ، دیگه کم کم داریم با هم دوست میشیم
به بقیه جای بدانم داره سرایت میکنه
درد عجیبی
احساسش میکنم هر لحظه ، دیگه کم کم داریم با هم دوست میشیم
Abonneren op:
Posts (Atom)
