dinsdag 10 november 2009

کوچه‌ تنهایی کوچهای که فقط درختها با گلهای سرخابی مهمان آن است و بس باز هم تنهایی آمد بادی وزید و گلها را با خود برد من ماندم و تنهایی تنهایی با باران آمد غم و دلتنگی‌ می‌دانم قرارمان این نبود من زود خسته شدم می‌دانم که آن طور که می‌خواهم کلماتم معنا ندارند، مورد اتهام قرار میگیرم اما هر کس به اندازهٔ سهم خود ... از این سه نقطه ی بی‌ پایان و بی‌ جواب بیزارم

dinsdag 3 november 2009

دل

رزوی دل مرا با خود برد
به کجا نمیدانم
رزوی دیگر آمد و سراغ امانتی که از من گرفته بود را گرفت
سالها بود از دلم خبری نداشتم اما می‌فهمیدم که پیش اوست
از ترس وجدان دل شکسته را جایی‌ پنهان کرده بود
و خود فراموش کرده بود
ای کاش رها کردن آسان بود
رها می‌کردم
میگریختم از تو از فرزندم که اندازهٔ جانم دوست دارم
ای کاش میگریختم
ای کاش آسان بود
ای کاش
کسی‌ در درونم بود و میگفت برو
اما آسان نیست
من خالیم
هر چقدر گشتم کسی‌ را پیدا نکردم
داد زدم
صدا زدم
ای کاش صدایی میامد
ای کاش جوابی‌
ای کاش آسان بود
گوش من هنوز صدای درونم را نمیشنود
سالهاست که هیچ صدای را نمیشنود
آسمان ابری
باران
سردی
همه اینها روی شهر افتاده
و دل من هنوز از غم شعله میکشد
ای کاش رفتن آسان بود