ای کاش رها کردن آسان بود
رها میکردم
میگریختم از تو از فرزندم که اندازهٔ جانم دوست دارم
ای کاش میگریختم
ای کاش آسان بود
ای کاش
کسی در درونم بود و میگفت برو
اما آسان نیست
من خالیم
هر چقدر گشتم کسی را پیدا نکردم
داد زدم
صدا زدم
ای کاش صدایی میامد
ای کاش جوابی
ای کاش آسان بود
گوش من هنوز صدای درونم را نمیشنود
سالهاست که هیچ صدای را نمیشنود
آسمان ابری
باران
سردی
همه اینها روی شهر افتاده
و دل من هنوز از غم شعله میکشد
ای کاش رفتن آسان بود
dinsdag 3 november 2009
Abonneren op:
Reacties posten (Atom)

Geen opmerkingen:
Een reactie posten