dinsdag 10 november 2009
کوچه تنهایی کوچهای که فقط درختها با گلهای سرخابی مهمان آن است و بس باز هم تنهایی آمد بادی وزید و گلها را با خود برد من ماندم و تنهایی تنهایی با باران آمد غم و دلتنگی میدانم قرارمان این نبود من زود خسته شدم میدانم که آن طور که میخواهم کلماتم معنا ندارند، مورد اتهام قرار میگیرم اما هر کس به اندازهٔ سهم خود ... از این سه نقطه ی بی پایان و بی جواب بیزارم
Abonneren op:
Reacties posten (Atom)

Geen opmerkingen:
Een reactie posten