maandag 20 september 2010

چرا چشمات پر از اشکه ؟ نگات تاریک و بی رحمه ؟!

اگه خورشید هم باشم ... دلم سرما رو می فهمه



به جـای اسمم این روزا ، سکوت ! مهمونِ لبهاته

نمی خوای پیش من باشی ... کنارِ پنجـره جاته !



تظاهر می کنی خـوبی ، ولی خندَت پر از درده

نمی دونم چـه دیواری منـو از تو جـدا کرده ؟



بگو ! هرچی می خواد باشه ، چشیدم طعمِ تلخیو

بیا یک بار باور کن : مهم ! تنـها توئی و تـو ...



تو اون عشقی که این روزا ، واسش بی وقفه غمگینم

دیگه شیرینِ فرهادو ، توُ این قصه نمی بینم !

Geen opmerkingen:

Een reactie posten